کرانه ها » کرانه ی تربیت .: کرانه ها :-: وبگاه شخصی حمید مشهدی آقایی :.
۱ اسفند ۱۳۹۴

هوالعلیم.
✈️درفرودگاه نجف، تو صف ایستاده بودیم برای ممهور کردن گذرنامه ها.
?به دست راستم نگاه کردم.
?جوان تیز و چابکی رو دیدم که با زرنگی آمده بود، گذرنامه اش رو مهر بزنه بره!!
معلوم بود، فکرکردم آمده زرنگی کنه!
?برادرم که باهم آمده بودیم زیارت،با لحن اعتراضی آمیخته به طنز وشوخی، بهش تذکر داد.
☺️سرخ شد ازخجالت…
▫️گفت :ببخشید عجله دارم، باید زودتر برم!
▪️گفتم: کجا بااین عجله؟
▫️گفت: سوریه!



هوالعلیم.
1⃣ دو واژه ی «مسأله» و «معمّا» باهم تفاوت هایی دارند، از جمله اینکه:
?افراد با حوصله وتوانمند به حلّ «مسأله» می پردازند و بی حوصله ها و ناتوان ها به محض برخورد با «مسأله»، به جای حلّ آن، به حذف صورت مسأله اقدام می کنند.
?«معمّا» امّا، حکایت دیگری دارد، بیشتر به راز گشایی و پرده برداری و رونمایی حقیقت احتیاج دارد؛
?باید، به رازهای معمّا پی ببری، آن را کشف کنی، تا آن را بنمایی.
2⃣ «جوان»، آن هم جوانِ «نسل سوم وچهارم»، نسل معمّایی این زمان است، نه مسأله ی آن.
?عدّه ای ازسر دلسوزی درپی یافتن راه حلّی برای رفع مشکلات جوانان هستند.
?ایشان بدون اینکه توجه کنند،جوان را «مسأله» و «مشکل» این زمان می دانند. اینان نه «جوان» را و نه «جوان این زمانه» را نمی شناسند.
?لذا طبیعی است، حال وهوای ذهنی و عینی او را نشناسند و این نسل ناشناخته را متهم به دین گریزی وبی توجهی به آرمان ها کنند. غافل از آن که،حکایت دیگری است اینجا…



۲۶ آبان ۱۳۹۴

امروز سه شنبه،هفتمین روز تشییع پیکر مطهر “شهیدسید اسماعیل سیرت نیا” است. درکشاکش و غوغای رسانه ای داخلی و خارجی، شهدای مدافعان حرم ،نسیم وار می آیند و بدون اینکه بفهمیم ،زندگیمان را طراوت می دهند و به عطر شهادت تر و تازه می کنند،البته تاحدی امنبتش را احساس می کنیم،اما حکایت این شهدا، فراتر از این تصورات است که بماند!

یک.درست روز یکشنبه بود،درجلسه ای نشسته بودم. پیامکی برایم آمد:
سلام! دیروز ازلاذقیه پرواز کرد: “سیداسماعیل سیرت نیا”!!! باورم نشد،جواب دادم :
سیرت نیا خودمون؟؟! جواب آمد:در الحاضرشهید شده،در گردان الزهرا(س) بود.یک ترکش خورده به پهلوش،یکی هم به سرش……!
سید را ده سالی بود که می شناختم ،باهمه خاطرات شیرینش،که خدا می داند از او جز محبت وخوبی درخاطرم نبود و نیست! درهمان جلسه به عزیزی که سید رو میشناخت ،خبر را گفتم، لحظاتی مبهوت ماند و ازصحبت ایستاد…بعد گفت: او همین بود..به هرچیز می خواست می رسید،حالا هم به شهادت رسیده!! و من بی اختیار به خودم گفتم:””حقش بود!!”